پرنس دانیالپرنس دانیال، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 6 روز سن داره
پرنسس بنیتاپرنسس بنیتا، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره

ما چهار نفر

دعا

عزیزم امشب ازت می خوام با اون دل کوچکت برای مامانی دعا کنی چرا که خدا کودکان را بی جواب نمی گذارد خیلی دلم گرفته وچشمام پر از اشک  کاش در امیدی باز بشه تا اونجا پناه بگیریم کاش فردا که امد آسمان بی هیچ بهانه اشک شوق بریزد یا شراره شادی پخش کند کاش فردا که چرخها می چرخند بدون هیچ صدای راه مستقیم بروند کاش فردا دیگر طوفانی نباشد وای کاش خدا مثل همیشه هوایمان را داشته باشد   خدای من غیر از تو پناهی ندارم آنچه را خیر است برایمان پیش بیاور                      دوستانم التماس دعا ...
14 اسفند 1391

منم کمک کنم

گل قشنگم چند شب بخاطر خستگی زیاد ساعت 7 خوابت می بره قربونت برم که تو کارای خونه به روش خودت کمک می کنی عاشق کمک کردناتم مثل امروز که بابایی داشت درخت هرس می کرد شما هم جارو بدست اشغال را تو حیاط پخش می کردی وتمام لباست خاکی کردی بعد هم که خواستی دوش بگیری بدو بدو مثل چند روز پیش رفتی اسباب بازی کوچکت مثل ماهی اوردی انداختی تو وانت بعد هم دست وپا زدی تا بابابزارت تو وان  حیف که یادم رفت ازت عکس وفیلم بگیرم   راستی مامانی به چیبس میگی ببیس وبه سفید میگی افید ماشین =دیددی تراکتور =تراغتور میوه =بیمه پرتغال=برتگال ازبین رنگها آبی راخیلی دوست داری خیلی راحت میگی آبی چند رو...
14 اسفند 1391

ماه ما

ماه من ماهگیت مبارکککککککککک چقدر زمان زود گذشت ای کاش میشد زمان دیرتر می گذشت من وبابا لذت باتو بودن را بیشتر احساس می کردیم چراکه هر روز هرلحظه بیشتر از قبل عاشقت می شویم برای با تو بودن خدارا شاکریم امروز چکاب رفتیم اما بخاطر مریضی شما وزن کم کرده بودی قدت هم نزدیک خط بود حالا دوباره باید ماه دیگه بریم خدا کنم همه چی نرمال بشه ایشالا بابا به افتخار شما امشب پیتزا گرفته بود قبلا شما توی نه ماهگی یه کم خوردی اما دیگه اجازه ندادم کسی بهت بده تا امشب که بابا یه کم بهت داد تو فقط طبق معمل نونش دوست داشتی از وقتی غذا خور شدی عاشق نون هم شدی وهمچنان از هیچ مدل نون خاص نون تازه نمی گذری همین ر...
24 بهمن 1391

یه بوس کوچولو

گل پسرم امشب شما یه کار جالب کردی که دلم نیامد بزارمش برای بعد ما که بخاطر باران شدید از خانه بیرون نرفتیم تا مبادا دوباره شما سرما بخوری از آنطرف مامان جونت وعمه عمو مجتبی وعموحمید خودشان با شام امدن خانه تا عمو حمیدبهت گفت بیا بهم بوس بده رفتی سراغش اونم چه بوسی لباتو غنچه کردی گذاشتی رو لبش منو و بابایی میگی از تعجب شاخ در اوردیم بقیه هم می خندیدن جالب اینجاست که من الان دوهفته است دارم باهات کار می کنم تا بوس کردن یاد بگیری اما شما تنها چیزی را که بی هیچ خجالتی می بوسیدی مهر نماز بود وبس منو بابا وبقیه ساعتها التماس می کردیم تا به آرامی وبی صدا لپامون بوس کنی وشما فقط خجالت می کشیدی البته در مورد...
13 بهمن 1391

یامحمد(ص)

یا رسول الله مددی نفسم عیدت مبارککککککککک امروز بعد از تمرینهای بسیار بالاخره توانستی بگویی حم یعنی محمد که اونم بعد از صلوات که می فرستم بیشتر می گویی تا الان هم هر چی منو بابایی نماز می خواندیم تو بدو بدو می امدی مهر برمی داشتی فرار می کردی یا به آرامی و باسکوت کامل مهر را می خوردی اما اتفاق شیرین که دیروز افتاد تا بابا ایستاد برا نماز شما کاملا دراز کشیدی یعنی رفتی سجده امشب هم تا بابا شروع کرد شما امدی سرت روی مهر گذاشتی منم حسابی ذوقت کردم برات دست زدم توهم دست زدی     ایشالا در پناه خدا ورسول الله فرد با ایمان باشی   دوستت داریم خیلی زیاد     ...
9 بهمن 1391